مولوي در دفتر اول مثنوي ، از پير چنگي سخن رانده است.
آن شنيدستي كه درعهد عمر بود چنگي مطربي با كرو فر
بلبل از آواز او بي خود شدي يك طرب ز آواز خوبش صد شدي
در روزگارعمر و زمانيكه پرداختن به موسيقي گناه و معصيتي بزرگ به شمارمي رفته ، چنگ نوازي مي زيسته كه آوازي دلاويز داشته و چنان پنجه بر چنگ مي نواخته كه گويي مانند اسرافيل مردگان را زندگي بخش بوده است .
در شرح مثنوي استاد فروزانفر مي خوانيم ؛« همينكه آن مطرب رامش افزاي طرب انگيز پير شد وپشتش از بار سنگين عمر خميده گشت و پيشاني و صورتش چين خورد و ابروانش بر روي چشم خفت ، آواز دلنوازش ناخوش و غم انگيز شد و ديگر خريدار نداشت ».
پير كه عرصه روزگار بر او سخت شده ، ناچار سر به گورستان يثرب مي گذارد و ناله و زاري به درگاه خداوند ، كه حال كه ساز ونوايش خريدار ندارد ، در اين روزگار تنگدستي و نزاري تنها به اميد لطف الهي مي نوازد.
و آنقدر مي نوازد تا دستش و پنچه هنرمندش از خستگي باز مي ماندو خودش نيز به خواب ميرود.
همزمان خليفه را نيز خوابي در مي گيرد نا به هنگام .
ندايي غيبي در خواب عمر را مي گويد : بنده اي خاص و ارجمند داريم كه دست تضرع به درگاه ما بر آورده ، 700 دينار بي كم و كاست از بيت المال گير و اورا ده و بگوي اين مزد توست .خليفه شتابان به گورستان مي رود.
جستجو مي كند اما جز پير مردي چنگي كه از نظر وي گنه كار است را نمي يابد و با خود گمان مي كند كه چگونه مردي چنگ نواز و معصيت كار بنده خاص و محترم خداست .
اما نداي غيبي بار ديگر شك عمر را به يقين تبديل مي كند و به گفته مولوي به نكته اي ظريف اشاره مي كند كه همانا توبه پير چنگي بر اثر اين تفقد بوده و او به خود آمده و بر گذشته خود توبه آغاز مي كند.
همين موضوع در كنار داستان زيباي پير چنگي مورد بحث بسياري از مولوي شناسان بوده بطوريكه آنها معتقدند منظور مولوي كه خود موسيقي شناسي چيره دست بوده از توبه پير چنگي ، توبه از جهت بكار بردن هنر موسيقي براي عيش و عشرت بوده است نه نهي موسيقي و ملاهي شمردن آن .